تبليغاتX
> برای او که عشقم بود و عاشقم نشد
 عشق......
یک نفر از کوچـه مـا عشـق را دزدیده است!
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گـردی در خیابانها محـبت می فروخت!
گوییا او هم بـساط خویش را بر چـیده است!
عــاشـقی میگفت روزی روزگــاران قـدیـم!
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
عشـق بـازی در خیـابـان مطلقا ممنوع شد!
عـابـری این تابلو را دور میـدان دیـده است!
یک چـراغ قـرمـز از دیروز قرمز مانده است!
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
میروم از شـهر ایـن دل سنگهـای کـور دل
یک نفـر بر ریش مـا دلریشها خندیده است.

تقدیم به . . . . . . . . . . .
|+| نوشته شده توسط یعقوب در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 23:41  
 برایت آرزومندم.
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

تقدیم به . . . . .
|+| نوشته شده توسط یعقوب در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:24  
 حالمان بد نیست غم کم میخوریم

حالمان بد نیست غم کم میخوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

  خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

 عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است            کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق  سردرگم  شدم                             عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم              هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست                     بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

 من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

 من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

 وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

 اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

 عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

 هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

 چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 " ما زياران چشم ياری داشتيم       خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

|+| نوشته شده توسط یعقوب در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 17:42  
 چه سخت ميگذرد اين روزهاي بي همي

چه سخت ميگذرد اين روزهاي بي همي
چه سخت ميگذرد اين دقيقه هاي بي کسي
گويي ثانيه ها ذره ذره جوانيم را ميبرند با خود
و مي سپارندجوانه هاي جوانيم را به برگريز خزان
آن روزها
همان روزهاي نوراني
مادرم مي گفت: زندگي شيرين است زندگي رويش مهر است به گلدلنگه دل
و زمان همچو کنيزي است گرفتار به زنجير محبت
ديشب به خواب ديدم مادرم را مي گفت:
گذر ثانيه ها پيرم کرد
و زمان برد مرا تا گذر از لحظه شيرين وصال
و کنون مانده به دل حسرتها
حسرت آن روزها
حسرت آن روزهاي نوراني

چه سخت ميگذرد اين روزهاي بي همي

پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم
برگي حکم داشتم
و ديگه هر چه بود ضعيف بود و پايين
بازي شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگها رفته و سر برگ بيش نماند
برگي از جنس وفا رو کردمن بالاتر آمدم
بازي در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز بريد
و حکم آمد از جنس چشم سياهش
زندگي

|+| نوشته شده توسط یعقوب در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 18:22  
 تا که بودیم. . . . . . . .

تـا کـه بـودیـم نبـودیـم کسی

کشت مـا را غم بی همنفسی

تـا کـه خفتیـم همه بیـدار شدند

تـا کـه مـردیـم همگی یـار شدند

قـدر آن شیشه بـدانیـد کـه هست

 نـه در آن مـوقـع کـه افتاد و شکست

 وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ...............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفمونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد که ميزنيم باز کسي حرفمونو نميفهمه

تقدیم به .....................

|+| نوشته شده توسط یعقوب در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 17:5  
 یه روزی یه عاشقی.............
اون چقدر سـاده ازم برید و رفت          وانمود کرد که منـو ندید و رفت

همه گفتن اون ازت بی خبـره            به خـدا گریه هامو شنید و رفت

کم کم حس کردم براش تکراریم         یـه عـروسک جدید خریـد و رفت

اونی که قسم می خورد عاشقمه      جام گذاشت تنها و نا امید ورفت

یادشم نموند یه روز یه عاشقی         سـر بـه دیـوار غمـا کوبیـد و رفت

مثل لبخندی روی لبام شکفت          مثل اشکی از چشام چکید و رفت

قهرمـان سـرنوشت من یه روز         اومـد و حماسـه آفـریـد و رفت

مثل گل بودم تا پژمردم اونم            مثل یـه قنـاری پر کشید و رفت

مثل یـه غـریبه اومـد حـالمو           خیلی سرد وسرسری پرسید و رفت

خبـرش کردن که دارم می میرم        اومـد و جـون دادنم رو دیـد و رفت

مثل گنجشکی دلم رو جا گذاشت       زیـر این بـارونـای شـدید و رفت

قفس چشماشو وا کرد روی من           یهـو گنجشک دلـم پـرید و رفت 

تقدیم به ........................... 

من به عشق تو دگر شهره عالم شده ام        و اندر این میکده مخمور دمادم شده ام

بسته ام پای دل خویش به آن زلف سیه         که چو زنجیر کش عـذر گنـاهم شده ام

همچو آن زاهد مشتاق به تحصیل ادب           که جدا از قـلم و شـعر و کتـابم شده ام

یا جو آن مرغ غزل خوان گرفتار قفس              که خـراب از بـدی بخت خـرابم شده ام

اینک امیـد کـرم دارم از آن یـار کـزو                مـن گرفتـار دل بـی کس و کارم شده ام 

تقدیم به تمام مهاجرانی که .......................

|+| نوشته شده توسط یعقوب در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:0  
 ای کاش عشق را زبان سخن بود . . .
آن که  می گويد دوستت می دارم

    خنياگر غمگينی است

   که آوازش را از دست داده است .

                    ای کاش عشق را

                    زبان سخن بود

    هزار کاکلی شاد

    در چشمان توست

     هزار قناری خاموش

      در گلوی من .

                    عشق را

                    ای کاش زبان سخن بود

    آن که می گويد دوستت می دارم

    دل اندوهگين شبی ست

    که مهتابش را می جويد

                  ای کاش عشق را

                  زبان سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام توست

    هزار ستاره گريان

    در تمنای من .

                عشق را

                ای کاش زبان سخن بود . . . . . . . . . .

اي كاش عشق را زبان سخن بود  . . . . . . . . . . . . . .

|+| نوشته شده توسط یعقوب در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:48  
 دعا نامه.........
سلام به همه عزیزان خودم.

زاهـد از کوچه رنـدان به سلامت بگـذر          تا خـرابت نکند تهمت بـد نـامی چند

این دعـا نامه را تقدیم میکنم به همه کسانی که ................

الهی٬ تا جهان باشد٬ به دولت در جهان باشی

الهی٬ از بلیـات دو عـالم٬ در امـان باشی

الهی٬ درد بـد٬ هرگز نبینی٬ در امـان باشی

الهی٬ روز محشـر٬ همدم پیغمبـران باشی

الهی٬ ای گل من٬ ایمن از باد خـزان باشی

الهی٬ هر که بدخواه تو باشد٬ سرنگـون گردد

الهی٬ روزگارش چون شب من٬ نیلگـون گردد

الهی٬ باده عشرت به جامش٬ همچو خـون گردد

الهی٬ هر که بدگوی تو شد٬ خـوار و زبـون گردد

الهی٬ ساغـرت خالی نگردد از مـی شادی

الهی٬ تا بود عمـرت٬ به دنیـا کامـران باشی؟

الهی٬ مدت عمـرت٬ به دنیـا کامـران باشی

الهی٬ هر کجـا باشی٬ ز آفت در امـان باشی.

عزیزان در مقابل این دعا نامه ٬ نفرین نامه ای هم هست که آنرا تقدیم میکنم به آنهایی که از شادی شما غمگین و از ناراحتی شما خوشحال می شوند و امیدوارم که هماره شما شاد و دشمنانتان غمگین باشند و در .......... 

 در اینجا جا دارد که از همه عزیزانی که زحمت می کشند و به عنوان مهاجر نظرات زیبای خود را با احساسی پر شور بیان میکنند تشکر نمایم.

|+| نوشته شده توسط یعقوب در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:2  
 مهاجر فراموش شده

مسيـر زنـدگي را آغار کرديم  خود به خود در اين مسير به علائقي دل بستيم و  وجود خود را با آنها گره زديم  وابسته شديم ٬ عاشـق شديم اسيـر شديم و خلاصه آنقدر اين وابستگي ها    پـر رنـگ تر شد که بـه  دلبستگي رسيد و اصالت خود را از ياد برديم آمدن و رفتن از يـادمـان  رفـت  فرامـوش کرديم  که مسـافريم فکـر کـرديم هميشـه هستيـم و  خواهيـم ماند. آن عهـد  را فراموش  کرديم اسيـر زنـدگي شديم اسيـر بودن و بودنها در حالي که تا بخواهيم بفهميم که آمديم بايد  برويم که مسـافريم و سفرمـان موقتـي و وقت رفتـن مشخص نيست

دلبر به من رسید و جفا را بهانه ساخت      افکند سـر به زیر و حیـا را بهانه ساخت

رفتـم به مسجـد از پی نظـاره رخــش        بر رو گرفت دسـت و دعـا را بهانه ساخت

آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان         بستن به دست خویش حنـا را بهانه ساخت

با سلام به همه عزیزان از نظرات شما متشکرم

|+| نوشته شده توسط یعقوب در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:21  
  ای بسا توبه که چون توبه ی عاشق بشکست . . .
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست             پیراهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان                 نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین                              گفت کای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده ی شب گیردهند                   کافر عشق بود گر نبود باده پرست

برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر                         که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار                           ای بسا توبه که چون توبه ی عاشق بشکست

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد . . .

|+| نوشته شده توسط یعقوب در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:29